تبلیغات
دانشجویان مدیریت دانشگاه علوم پزشکی

دانشجویان مدیریت دانشگاه علوم پزشکی
مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی ورودی 91 
قالب وبلاگ

لاک پشت  پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید،دشوار و کند،و دورها همیشه دور بودند.سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.پرنده ای در آسمان پر زد،سبک بال... سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست،این عدالت نیست.

 كاش پُشتم را این همه سنگین نمی‌كردی. من هیچگاه نمی‌رسم. هیچگاه. و در لاك‌ سنگی خود خزید.

به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند كرد. زمین را نشانش داد. كُره‌ای كوچك بود.

و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد ... هیچكس نمی‌رسد. چرا؟

چون رسیدنی در كار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندكی. و هر بار كه می‌روی، رسیده‌ای. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌كشی؛ پاره‌ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.

آسمان فرصت پرواز بلندی است،

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی.



[ 1391/08/24 ] [ 11:22 ] [ اسماعیلی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.